همسفر عشق من (قسمت ششم)0
فردا صبح راج به اتاق پريا رفت و صبحانه را روبرو او گذاشت. راج نگاهي به پريا
انداخت و گفت: حالت بهتر شده؟ پريا: بله ولي سرم خيلي درد مي كنه،راج: مهم نيست
خيلي زود خوب مي شوي معلوم مي شود اولين باري بود كه لب به الكل مي زدي!
پريا سرش را پايين انداخت و : بله، ولي محبور شدم وگرنه اصلا از الكل و اين
چيزها خوشم نمي آيد و هرگز ديگر لب نمي زنم. راج: حالا صبحانه ات را بخور و
بعد هم اين قرص را، دفعه ديگر هم سعي كن كاري را كه هيچوقت نكرده اي
هيچوقت هم انجام ندهي دختر خوب و راج از جايش برخاست و به سمت در
اتاق رفت و در اتاق را باز كرد و پريا : راج و راج سرش را برگرداند و پريا گفت:
تو خيلي خوبي و سپس راج لبخندي زد و در را بست.
پريا در قلبش احساس عجيبي مي كرد، احساس مي كرد به راج علاقمند شده ولي
ازاين فكر خنده اش گرفت و با خود گفت: ديوانه شدي بهتره فراموشش كني، اوكجا و
تو كجا!
پريا كم كم حالش بهتر مي شد و راج پريا را بيشتر براي گردش و جاهاي ديدني
بيرون مي رفتند و ديگر روزهاي پاياني سفرشان بود. پريا احساس مي كرد كسي مداوم
تعقيبشان مي كند ولي همه اش مي گفت: خيال كردم آخه چرا كسي بايد ما را تعقيب
كند،ولي وقتي مطمئن شد كه كسي تعقيبشان مي كند به راج گفت ولي راج كسي را
كه نمي ديد و مي گفت: حتما پريا خيال كردي و پريا ميگفت: شايد. دو شب بيشتر
به رفتن آنها به هند نمانده بود و پريا بر روي مبل نشسته بود و با خودش گفت:
چه زود گذشت و بلند شد تا پرده اتاق را بكشد و بخوابد همين كه خواست پرده را
بكشد از پشت شيشه مرد سياهپوشي را ديد كه از جلويش فورا از اتاقش بيرون آمد
و شروع به كوبيدن در اتاق راج كرد و راج در اتاق را باز كرد و صورت رنگ
پريده پريا را ديد و گفت: چي شده پريا، پريا نتسش از ترس بند آمده بود و نفس
نفس مي زد، راج: بيا داخل و پريا داخل شد و روي مبل نشست و گفت: راج
پشت پنجره اتاقم يك نفر ايستاده بود و به من ذل زده بود و بعد هم ناپديد شد از
ترس نفهيدم چه كار كنم! راج من خيلي مي ترسم، پريا ازترس بدنش مي لرزيد
و در چشمانش ترس حلقه زده بود. راج: پريا آرام باش من اينجا در كنارت هستم
راج پتويي آورد و دور پريا انداخت و ليوان آبي با قرص آرام بخش به او داد و
پريا: مي توانم امشب اينجا بخوابم ، راج : بله برو و روي تختخواب بخواب
من هم اينجا روي مبل مي خوابم ،نگران هيچ چيز هم نباش من اينجا هستم
پريا: ممنونم راج و پريا روي تخت خوابيد و راج هم روي مبل.
راج بيدار شد و به طرف يخچال رفت و ليوان آبي نوشيد و به طرف پريا رفت
و پتو را خوب روي او كشيد و به صورت او نگاه كرد و آمد برگردد دل عاشقش
نگذاشت و دوباره برگشت و به طرف پريا رفت و آرام به او نزديك شد وسپس
خم شد و لبهايش را آرام بر روي گونه هاي پريا گذاشت و آرام برداشت تا پريا
از خواب بيدار نشود و سپس چشمهاي راج پر از عشق خاصي شد برق نگاهش
احساس عجيبي بود كه هر عاشقي را در هر مي نورديد

صبح روز بعد در حالي كه راجو پريا مشغول قهوه خوردن بودند مردي جلو آمد
وگفت: ببخشيد خانم يك نفر منتظر شما است و مي خواهد شما را ببيند و پريا
با تعجب پرسيد: من ولي من اينجا كسي را نمي شناسم حتما اشتباه شده! آن مرد:
اشتباهي نشده شما بايد حتما همراه ما بياييد و پيش آن شخص برويم ، پريا: ولي
من اينجا كسي را نميشناسم من نمي توانم به شما اعتماد كنم و همراه شما بيايم
راج: ببخشيد آن شخص كيست ، آن مرد: وقتي خانم همراه ما بيايند همه چيز را
خواهيد فهميد، پريا:من به شرطي مي آيم كه آقاي راج همراه من بيايند و آن مرد:
اشكالي ندارد فقط هرچه زودتر برويم ة راجو پريا به راه افتادند و سوار ماشين
تشريفاتي ليموزين كه برايشان آمده كرده بودند شدند وماشين به راه افتاد و بعد از
مدتي مقابل خانه اي بزرگ توقف نمود و سپس پريا و راج از ماشين پياده شدند

پريا يكدفعه گفت: واه((Wow عجب خانه بزرگ و زيبايي و سپس راج و پريا
داخل شدند و در سالن پذيرايي به انتظار نشستند، چند دقيقه بعد ميانسال با عصا
وارد سالن شد و گفت: خوش آمديد و به طرف پريا رفت : چقدر بزرگ شدي
دخترم، درست شبيه مادرت هستي، انگار همين الان مادرت روبرويم ايستاده
پريا با تعجب نگاهي به آن مرد انداخت و گفت: شما؟ آن مرد خنديد : حق داري
من را نشناسي چون هيچوقت درباره من چيزي نشنيدي سالهاست كه از مرگ
مادرت مي گذرد تو بزرگ شدي ولي هيچوقت نسبت بين ما از بين نمي رود
پريا : نسبت ! آن مرد: حتما پدرت اين موضوع را هم به تو نگفته، حدس مي زدم
ولي پدرت اين را بايد بداند دنيا كوچكتر از آن است كه بخواهي همه چيز را مخفي
كند ، راج مبهوت زده شده بود و پريا : لطفا طوري صحبت كنيد كه متوجه بشم
آن مرد: دختر عزيزم من پدربزرگت هستم كه در تعقيبت بودم و اول باورم نشد
ولي وقتي از مدير هتل مشخصاتت را خواستم فهميدم كه تو نوه ي عزيز من هستي
و من هم پدر بزرگ تو.



